تبليغاتX
< وبلاگ کانون نویسندگان خلاق



وبلاگ کانون نویسندگان خلاق

وبلاگ اختصاصی کانون نویسندگان خلاق



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 17:6 روز دوشنبه 1388/08/18

 

مدتی قبل موظف شدم مقاله ای در مورد رذایل اخلاقی ایرانی ها بنویسم...در واقع مطلب ذیل عنوان شهروند با فرهنگ و شهروند بی فرهنگ قرار بود که گسترش پیدا کند.هنوز هم مقاله را ننوشتم.البته مراجع خوبی برای نوشتن یک مقاله اطو کشیده و مردم پسند پیدا کردم.منشی سردبیر هم مدام زنگ می زند و شمارش معکوس برای صفحه بندی را اعلام می کند.من هم به دروغ می گویم که گرفتارم.البته دروغ از این بابت که گرفتاری های یک ذهن فانتزی  از نظر حرفه ای چیزی مانند هیچ چیز به حساب می آید!

ولی خوب حقیقت اصلی این است که من به کلی سرگردان شده ام.شاید برای شما هم پیش امده باشد که برای بیان مطلبی همه چیز های لازم را در چنته داشته باشید و باز نتوانید به جمع بندی شسته و رفته ای برسید.حقیقت این است که حالا که نوبت به قضاوت علمی رسیده است نمی توانم قاضی خوبی باشم.علت اصلی این است که خودم خارج از این قضیه نیستم.

اگر بخواهم دقیق تر بگویم باید اضافه کنم که مهم ترین رذیلت اخلاقی ما ایرانی ها دروغ و دورویی است...بیان صمیمانه اش می شود:صاف و ساده نیستیم!

مثلا تعارفی هستیم.دروغگو و پشت هم اندازیم(!!) اهل قضاوت هستیم تا اینکه بخواهیم صاف و ساده سوال کنیم.اهل غیبت و زیرآب زنی هستیم.تملق می گوییم.جانماز آب می کشیم..کلاه برداری می کنیم...و خیلی چیزهای دیگر که همه ما بخوبی می دانیم.

مشکل از آنجایی شروع می شود که می خواهم رابطه منطقی بین متغیر ها و علت ها برقرار کنم. بین فرهنگ و سنت ها از یک طرف و حاکمیت و ایدئولوژی از طرف دیگر.بین نیازها و کمبود ها.سیستم آموزشی.رسانه ها.اقشار فرهیخته و رسالت های فراموش شده شان...خوب کسی که جامعه شناسی خوانده باشد  می تواند حال مرا درک کند.چینش هندسی تمام این واژه های در ابتدا ساده خودش کار پیچیده ایست.

مخصوصا برای من که به لحاظ روحی به شدت با این روحیه قومی مان درگیرم.و مدام تاسف می خورم که:اخه چرا؟!

 زندگی کردن در جامعه ای که شالوده روابط بر مبنای نیرنگ پی ریزی شده انصافا کار ساده ای نیست.حقیقت این است که ما فاصله کانونی مان را از آیینه محدب زندگی زیاد کرده ایم و حالا همه چیز وارونه شده است.این چیزی است که تاثر و شاید حتی وحشت مرا بر می انگیزد...همه چیز وارونه شده است.این جامعه (بهتر است بگویم اجتماع!!) ای هست که در آن اگر دروغ نگویی مذمت می شوی!

یعنی دیگر راهی برای صداقت باقی نمانده.دروغ نگویی موقعیت های زندگی ات را از دست می دهی.و ادمی که موقعیت و پرستیژ خوبی نداشته باشد هم که دیگر همه می دانند شایسته ترحم است...اجتماعی است که همه پل ها را پشت سر ما خراب کرده است(و البته اجتماع هیچ چیز به جز خود ما نیست.) ما همه چرخ دنده های بی مقداری هستیم که به این سیستم پیچیده قفل شده ایم.مجبوریم با جریان آب حرکت کنیم...راهی برای خودمان بودن وجود ندارد.

سالهاست که اغلب از خودم می پرسم :جای من این وسط کجاست؟

در ازدحام جمعیت آدم ها را کنار می زنم و جستجو می کنم تا شاید آن چیزی را که دقیقا برای من است پیدا کنم...منظورم چیزی که برای من به ودیعه گذاشته شده نیست.منظورم جایگاه است!نقطه ای که تیر شروع مسابقه در آن شلیک می شود. این شاید در راستای صحبت های هفته قبلمان باشد.بله حقیقت این است که برای بدست آوردن خودم و پرداختن به ان هنوز نه راهی شناخته ام و نه روزنه امیدی می بینم...این چیزی است که به آن می گویند همرنگی با جماعت شاید...فردیت همه ما هر روز بیشتر در کلیت اجتماعی مان حل می شود و ناچاریم برای اینکه از قافله عقب نمانیم مدام دروغ بگوییم...مدام بیشتر حل شویم...پل های پشت سر ما یکی یکی دارند خراب می شوند و در عوض ما یاد می گیریم که دروغ بگوییم.به خودمان.به خدا و به دیگران...شاید یاد گرفته ام که با کمال ارامش به منشی سردبیر بگویم که :گرفتارم...این دروغ بزرگی است.ولی در عوض نمی توانم به خودم بگویم که:این فقط یک مقاله ساده ژورنالیستی است با مقدار معینی حق التحریر.

نمی توانم دروغ بگویم. این فقط یک مقاله ساده نیمه علمی با مقداری حق التحریر نیست...این حقیقت زندگی ماست...ما تحلیل می رویم.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 14:14 روز دوشنبه 1388/08/18

سنگ بزن به شیطان درون که نفس نامطمئنه است. چون اسبی سرکش می تازد و پایمال می کند هر آنچه حق است و می آلاید هر آنچه پاک است و مطهر. عنان گسیخته به هر سو می رود و چون دشمنی هزار چهره فریبکار و بس مرموز است.

می هراسم از او و پناه می برم از دامش به قلبم که جایگاه توست.نهانگاه امید و عشقم. سلاحی ندارم در برابرش تو خود به نیکی میدانی و میدانی اهریمن من در این کارزار بس خستگی ناپذیر است. گاه تسلیم خواسته اش می شوم وقتی چهره می پوشاند و نقاب دوستی سیمای زشت و کریهش را می پوشاند. او راه نفوذش را یافته است عجز و نیازم را پیشتر از من میدانسته و میداند.

خشمگین نشو از اظهار ناتوانی ام. گوهری که در وجودت بود کریمانه در من به ودیعه نهادی. میخواستی مرا خداگونه ببینی ، تو مرا حقیر نمی خواستی به این سبب عاشقانه هر آنچه که می باید به من بخشیدی.

گاه با خود می اندیشم کاش درختی بودم ریشه دوانده در خاک تو. می روییدم و می رقصیدم با نوازش تو در فضای بیکران هستی و می دانستم که چگونه از خاکت تغذیه کنم و چگونه از میوه ام دیگران را نصیب دهم. کاش پرنده ای بودم فارغ از خرد و عقل و منطق، آواز سر میدادم و می پریدم بر شاخه های درختت مست و بی قرار و می دانستم که تنها دلیل زندگی ام ستایش توست با نغمه ای که خودت در گوش جانم زمزمه کرده ای.

اما من انسانم اشرف مخلوقات تو با قدرت و اندیشه ای بس عظیم و وصف ناشدنی . آتش عشق مسیحایی ات را بر اندیشه من بزن و بسوزان این عقل کج اندیش را تا خردم چون ققنوسی بیرون آید از این آتش و به فکرت بپیوندد و یکی شود در من هر آنچه که بوده و هست و خواهد بود در وجود خداگونه ام. آنگاه به شربی عظیم دست یابم و صاحب کرامتی شوم که لایق آنم و بس.

وجود بی قرارم از این آشفتگی سخت به تنگ آمده است و ظرف وجودم از اندیشه هایی بس غریب  لبریز.مردم از این تنهایی و اسارت در زندان تنگ تن .تشنه آگاهی ام و در آرزوی وحدتی که آرامش بخشد وجود سرگشته ام را.

وجودم را به تو تسلیم می کنم و اراده ام را به تو می سپارم. با من کن و از من ساز هر آنچه خود خواهی. و مرا در این راه مدد رسان ای دوست




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 14:20 روز جمعه 1388/08/15


خوب. چقدر خوب شد که خانم ساداتیان علیرغم همه وسوسه ها و دغدغه هایی که پیش می اید و خواهد امد، انقدر شجاعت و اعتماد به نفس در خود  ایجاد کرد ند که نوشته را به پایان برسانند و در وبلاگ بگذارند. سوال همیشگی. حالا چه اتفاقی افتاد؟ چه فاجعه ای به وقوع پیوست؟ من امروز که جمعه است توانستم وبلاگ را باز کنم ( آن هم در شهرستان- تهران که اساسا فعلا خارج از سرویس هستیم! ). فکر می کنم چند روز گذشته باشد و هنوز ندیده ام که فاجعه به وقوع پیوسته باشد!

خوب. قبل از هرچیز ترازهای طبقه بندی را در ذهن داشته باشیم و هر نوشته را بسته به جایگاه خودش بررسی کنیم. تصور نمی کنم خانم ساداتیان این نوشته را به قصد نگارش داستان ( در نسخه نهایی ) نوشته باشند. به قصد بیان عبارت زیبای برای باختن بازی می کنیم یا دقت روی توصیف ها و باریک بینی و بیان یک ماجرای تلخ اجتماعی و در نهایت و شاید ورای این ها تمرینی در رابطه با مسئله طرحی که مطرح کرده بودیم یعنی مسئله مرگ. به گمانم خواسته اند کولاژی ذهنی را در حجم کم تمرین کنند و از این نظر مضمون خیلی دشوار شده و شاید همین دشواری بوده است که ایشان را اسیر تردید کرده است. یعنی می توانند؟ آیا در این حجم کم می شود؟ خوب هر نویسنده ای همین دغدغه ها را دارد و این کاملا طبیعی است. خوب. به نظر هم شده است. ظرافت های توصیف و سیالیت فکر بسیار خوب است و ایده مطرح شده کاملا اجتماعی است. اگر هدفشان این باشد که نوشته را تعقیب و کامل کنند شاید توجه به نکات زیر بد نباشد:

1- به عنوان نوزاد فکر و ان هم یک فکر پیچیده و هنرمندانه بسیار شایسته توجه است. استدعای عاجزانه دارم که خانم ساداتیان این نکته را مد نظر داشته باشند.

2- اگر هدف چیزی ورای تمرین نویسندگی است، خیلی خوب است که بیان مطالب را به حوزه آگاهی عینی خودشان بکشانند که بارها با هم بحث کرد ه ایم. به گمانم تجارب بسیار توفنده ای از این مدت دارند. خوب این تجارب به مراتب بیش از مسئله مواد مخدر ( هرچند تلخ و گدازنده ) به سبب آشنایی ایشان به زیر و بم موضوع می تواند اطلاعات غنی به خواننده بدهد.

3- در همین رابطه، اگر تنها به طرح یکی دو نکته ظریف از آنچه شاهدش بوده اند بپردازند، چقدر غنای اطلاعات بالاتر خواهد رفت. ضمن اینکه بیان زنانه و با زبان خود ایشان، می تواند کاملا حس عمیقشان را برساند. غنای حس و غنای اطلاعات می شود یک بیان عمیق هنرمندانه.

4- اما اگر هدف یک بازی فنی در ورای یک موضوع اجتماعی بوده است. یعنی به نوعی خواسته اند تمرین نویسندگی کنند و به نوعی یک اتود بزنند خوب مسئله کاملا فرق می کند. در اینصورت باید در درجه اول دشواری موضوع و شجاعت پرداختن به آن را در نظر گرفت که در این زمینه جای هیچ ایرادی وارد نیست.

با بهترین آرزوها و سپاس فراوان از خانم ساداتیان

شکروی





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 13:47 روز دوشنبه 1388/08/11

 

بعد از کلی تنبلی و ژست نویسنده ی ناراحت گرفتن و گذراندن زندگی شلم شوروا، فکر کردم بد نیست یادداشتی را که در پی مطرح کردن سوژه ی مرگ نوشته بودم اینجا بگذارم. راستش خودم هم نمی دانم چه شد که این یادداشت را نوشتم. بیشتر شبیه هذیانات لایه ی رویی یک ذهن پریشان است.  دوستان عزیز من، لطفا من را از نظرات خود بی بهره نگذارید.

-----------------------------------------------------------

 

کلید انداخت و در ورودی ساختمان را باز کرد. چراغ های آسانسور خاموش بود. پله ها را آرام بالا می رفت. گاهی دستش را به نرده ها می گرفت. تابلوی طبقه ی پنجم را که دید کلیدش را از جیبش در آورد، اتاق تاریک بود. روی صندلی چرمی که رویه ی پوست پوست شده اش به چشم می آمد نشست. هیکلش فرو رفت. بسته ی سیگار خالی که روی زمین افتاده بود را برداشت و بو کرد. توی مشتش لهش کرد و به سمت نامعلومی پرتش کرد. از خانه فقط برای خریدن سیگار از دکه سرکوچه خارج می شد. اما این بار دکه ی روزنامه فروشی بسته بود. گاهی هم به بقالی سرکوچه زنگ می زند و خرید می کند. شماره اش را از برگه کوچکی که دم در انداخته بودند پیدا کرده بود. زمانی نگذشت که شیار باریک نور از داخل اتاق رفت، و پشت پنجره ای که هیچ وقت پرده اش کنار کشیده نشده بود مانند داخل خانه تاریک شد. شبیه دیگر اشیا خانه بی حرکت مانده بود. بعد از فوت پدربزرگش تمام اموال خانواده به او می رسد. او تنها فرزند و تنها نوه ی این خانواده ست. مادرش با مردی از ایران رفته بود. پدرش با تنهایی اش در دل طبیعت رفته بود و روزی خبر مرگش را آوردند. مادربزرگش مرحوم شده بود و تازگی ها هم پدربزرگش مرده بود. حالا هم در خانه ی پدربزرگ زندگی می کرد. دستی میان موههایش کشید. بلند شد و چراغ را روشن کرد. از لوستر وسط اتاق سه چراغ کاملا روشن شدند. شیر آب آشپرخانه را باز کرد و  دهانش را زیر شیر گرفت. آب را در دستانش نگه داشت و بعد در سینک ریخت.  فکر می کرد دنیا دروغی بزرگ است، نمی دانست آن چیزی که می بیند حقیقت است یا آن چیزی که نمی بیند. نمی دانست فرم اشیا همان ست که در نور دیده می شود؟ نمی دانست تاریکی حقیقت ست یا نور خورشید؟ فکر می کرد که تاریکی واقعیت هر شی را مشخص می کند. در تاریکی ست که هر شی پایدار و استوار می ایستد و هر چشم او را نمی پاید. هویت هر چیزی منوط به قوه ی بینایی افراد نیست بلکه آن چیزی ست که هست و دیدن و ندیدنش خیلی مهم نیست. چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید. زیر لب با صدای دو رگه ای گفت: آی مرگ، حقیقت زندگیو بهم نشون بده... نفس عمیقی کشید.

شیارهای باریک نور در خانه قدشان بلند شده بود که بیدار شد. باید دنبال سوپر مارکت می گشت.  در خیابان مردی را دید که در ازای مواد مخدری گردن بند پسرکی را گرفت. این مرد را قبلا هم دیده بود. آن زمان که پدربزرگ زنده بود. به پلیس گفته بود: درسته که مردم دوس دارن بمیرن اما کرمای زیر خاک گناه دارن بهتره یه آدم سالمو بخورن تا یه گوشت مسمومو... پلیس قول رسیدگی داده بود اما حالا می دید که این مرد آزادانه دستفروشی مواد می کند.  بعد از بازی کردن با شمشادهای کنار خیابان دنبال مرد راه افتاد. از کوچه ای قدیمی گذشت. مرد وارد خانه ی حیاط داری شد. مجبور شد که کل خانه را دور بزند و از درخت بلندی که در کوچه روییده و تکیه به دیوار باغ داده بود بالا رفت و وارد حیاط شد. درخت های حیاط خشک شده بودند. خاک باغچه ترک خورده بود. حتی کلاغی هم آنجا لانه نداشت. جسارتی پیدا کرده بود و می خواست با مرد موادفروش صحبت کند. در عمارت را باز کرد و با پوزخند پیروزمندانه ای گفت: سلام آقای موادفروش... سه مرد مسن در کنار مردموادفروش در سالن عمارت ایستادند و دو مرد قوی هیکل از آشپرخانه عمارت بیرون آمدند. مرد موادفروش گفت: چیه پسر؟ باز راه افتادی دنبال من؟ فکر کردی فیلم جناییه و اینجا جنوب ایتالیاستو ما مافیاییم؟ صدای خراش داری داشت. به موههای فرفری و سبیلهای بهم ریخته اش می آمد. – نه، اومدم ازت بپرسم چجوری مردمو ذره ذره می کشیو خم به ابرو نمیاری... آخ!  شی محکمی از پشت توی کمرش خوردو به زمین افتاد.  چهار مرد روی مبل های داخل سالن نشستند و به ادامه ی حرفهایشان پرداختند.  مردهایی که از آشپرخانه بیرون آمده بودند با ته تفنگهای تمام اتوماتیکشان به سر و کله اش کوبیدند. دیگری با صندلی بر بدنش ضربه می زد. غرق در خون در چارچوب در افتاده بود. لای چشمانش را باز کرد. موجود کوتاه قد و سیاهی را دید که قدش به پنجاه سانت نمی رسید. پاهای بزرگی داشت و موههای فرفری اش از هر طرف قد کشیده بود. با لایه ای از خون دنیا را می دید. پلکی زد و زیر لب گفت: تو دیگه چی هستی.. موجود سیاه کمی نزدیک تر شد و گفت: سلام، من مرگ هستم. 

لبخندی به شیرینی تمام دنیا زد. چشمانش را بست و مرد.

 

زینب ساداتیان  




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 0:43 روز یکشنبه 1388/08/10

درونم را دوگانگی غریبی به آتش کشیده است . نمیدانم این اشتیاق از بهر چیست که چنین بی تاب و بی قرار گشته ام . تو میگویی بسیار تأثیر پذیرم و از این بابت چون همیشه ازسرزنشت خجل می شوم. چند وقتی ست گمان می کنم حقیقتی را پنهان می کنی از وجود پر سوالم .گویی راه را بر من می بندی با این توجیه که هنوز برای بسیاری از مفاهیم کوچکم . چرا روح در آرزوی پروازم را به اسارت در زندان روزمرگی ها دعوت شدی . چرا پای رفتنم را بسته ای ؟ خوب میدانم که کلام تو برایم معجزات بسیاری به ارمغان آورده . تا  کنون کلام ناصوابی از تو به گوش جانم نرسیده  . این است که آتش دوگانگی را در وجودم شعله ور میکند.کتاب را بسته ام گاه گمان می کنم لیاقت خواندن چنین کلامی را ندارم و کوچکم در برابر چنین عظمتی . گاه اندیشه  مشتاق و سرکشم را با اندیشه شمس قیاس میکنم میدانم میدانم قیاس گستاخانه و کودکانه ایست  حتی خطاب کردن آن بزرگ به این نام کوتاه اما چه کنم که جهل سراپای وجودم را چون اهریمنی به بند کشیده است . گاه درد عظیمی بر جانم چنگ می زند که چرا محرومم از سفر، عزم دیاری دیگر کردن برای یافتن پرسشهای بی جوابم . آری بسته پایم ولی بهانه ها بسیار است برای نرسیدن .دیگر به این جنگ درونی خو گرفته ام سالهاست همزیستی مسالمت آمیزی داشته ایم و من همیشه در این اندیشه بودم که کدامیک برحقیم من یا آن نیروی قوی که همیشه سر ناسازگاری داشته است مرا .حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم مسالمت آمیز نبوده است این همزیستی . گاه از این کشمکش عبث به ستوه می آیم و راه گریز را در پیش می گیرم تسلیم می شوم ولی دلگیرم از پیروزی دشمنی که یک آن سر دوستی نداشته است مرا . دنبال نامی برایش نبوده ام در دیار ما شک می خوانندش ولی من او را راهی میدانم گرچه بسیار سخت به سوی یافتن حقیقتی که سالها پیش از این خود به دنبالش بوده ام . و به این سبب است که بار این سختی را همواره به دوش کشیده ام و کورسوی امیدی مرا در این ظلمت رهنمون بوده است . سرگشته و بیقرار گشته ام این روزها و نیروی عجیب درونم سخت بر من چیره گشته است کاش سلاحی داشتم در برابر نوای پر صلابت و مغرورش . دارم  دارم سلاح من عشق است  عشقی که متهم به تباهی و ویرانی ست . کاش به این بلا ناگهان مبتلا شوم به اراده اش .

کاش کلامم در برابر این نامحدود تا این حد محدود نبود .........

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 15:44 روز شنبه 1388/08/09


خوب. امروز داشتم بر حسب تصادف به افرادی که به وبلاگ باشکوه و بسیار بسیار پر رونق ما سری می زنند، نگاهی می کردم. جالب بود. از کشورهایی مانند برزیل، لهستان، کانادا، یونان و ...خوب این خیلی خوب است که آدم جهان وطنی بشود ولی این کشورها برایم جالب بودند. یعنی اینقدر ایرانی در برزیل داریم که برخی از آن ها علاقه مند ادبیات باشند و نویسندگی خلاق؟ هرچند زیاد هم نامعقول نیست. هر جای ملک ماست که ملک خدای ماست!

خوب. جلسه چهارشنبه یک جلسه تحلیل گرا بود.  خانم نریمانی ایده ای به من داده بودند و من ان را به حوزه کلام موزون ( نمی گویم شعر ) در اورده بودم. می خواستم به نثر تبدیل کنم ولی چون احتمال قوی خودشان می خواهند این کار را بکنند، خواستم از این طریق تجربه از ذهنمان حذف نشود. نخستین بحث که در این مورد به آن پرداختیم این بود که آیا کلام موزون و به قولی شعر نیز از همان قواعد زیرساختی نثر تبعیت می کند؟ به این معنی که تجربه و احساس ناب در آن زیر ساخت است و فرم یا خودبخود پیدا می شود و یا اینکه با مقداری تجربه و تلاش می توانی به فرم مناسب دست پیدا کنی؟ خانم محزون عقیده داشتند که این مسئله اساسی است. شاعری را مثال آوردند که اشتهار زیادی هم دارد ولی مطالعه اشعارش همیشه این را در ذهن تداعی می کند که به جای تاکید بر یک تجربه یا حس تراش خورده یا اندیشه عمیق، روی بستر کلام می غلطد و از این نظر بعد از مقداری مطالعه اشعارش حس می کنی که همه به نوعی تکرار به معنی واقعی هستند. خانم فتاحی عقیده داشتند که نمی توان منکر این شد. هرچند خود به شخصه حوزه شعر را نیازموده اند اما در همان حوزه کلام آهنگین و با حال و هوای شاعرانه که به ان علاقه دارند، لزوم یک زیربنای حسی یا ادراکی را کاملا ضروری می بیینند. خانم اسکندری ماجرای تضاد افکار بین خود و یکی از دوستانشان را بیان کردند. دوستی که بسیار باهوش و عمیق است اما آنقدر پیچیده و متکلف می گوید و می نویسد که خواننده را خسته می کند. به نظر می رسد که نمایش استعداد و داشتن حرف جدید را در این سبک نگارش می داند. خانم نریمانی عقیده داشتند که تضادهای فکری و حسی در بسیاری موارد باعث گم شدن سر رشته می شود و شاید در این حال  وهوا باشد که انسان لاجرم به گرویدن به دیگران و یا تکلف روی می اورد. ضمن اینکه خاطر نشان کردند که نویسنده شدن که در پی آن نیستند با نویسنده بودن که با اشتیاق آن را تعقیب می کنند درست از همین مسیر از هم جدا می شود.

بخش دوم بحث به همان مسئله انسان و ماهیت خاص و منحصر بفرد او گذشت. خانم نریمانی اظهار کردند که آیا انسان خاص بودن نوعی نشان از بیماری، روان پریشی و یا افسردگی دارد؟ اگر از مشاهده دلتای دریای خزر در یک سپیده دم و یا پروانه ای که نقاشی کوبیسم را در ذهن تداعی می کند شاد شویم و از زندگی کاری و روزمره  کسل، این به معنی متفاوت بودن و به نوعی نا متعارف بودن ماست؟ من گفتم بسته به این دارد که چه جایگاهی داشته باشیم. اگر نیوتون و شوپنهاور باشیم تنهایی ما برای همه سرمشق است و اگر مانند نیچه شطحیات هم بگوییم همه سر احترام فرود می اورند. اگر یک انسان معمولی باشیم خوب آن موقع این قضاوت ها طبیعی است. خانم محزون عقیده داشتند که انسان هایی که ظاهرا متعارف و همرنگ جماعت می نمایند در اصل مشکلات و درماندگی های زیادی دارند. حتی به مراتب زیادتر از آن هایی که به حکم سرشت خود صادقانه خود را می پذیرند. خانم فتاحی نیز چنین عقیده ای داشتند. ضمن اینکه نظر خانم محزون را دال بر اینکه حزن و اندوه به قاعده چیز بدی نیست و این عدم تعادل است که باعث انحطاط می شود تاکید کردند. من هم روی این تاکید کردم. گفتم تعادل شرط است منتهی آهنگ تعادل و تعریف آن برای هر انسان متفاوت است. باید هرکس تعادل خاص خودش را پیدا کند. خانم اسکندری گفتند که به نوعی شخصیت خاص مثل همه ما دارند. با بسیاری نمی توانند کنار بیایند و از این بابت بسیاری مواقع احساس ناراحتی نمی کنند اما مواقعی چرا. هرچند در همان مواقع ناراحتی هم باز درک می کنند که این نوعی حس زودگذر است. شاید نوعی نیاز که در سیستم تعادلی ایشان در حد اندک ( در مقایسه با دیگران ) خیلی زود اغنا می شود.

خوب. با وجود اینکه حالا مرکز تحقیقات شده ایم و برای خودمان شهرتی به هم زده ایم و از برزیل و لهستان و تمام دنیا مطالب ما را تعقیب می کنند باز اینقدر دانشجویان رشته های دکوراسیون و معماری و زبان و غیره در این اتاق ها را می زنند که آدم مجبور می شود یک بحث را در اوج رها کند و از این بابت حسرت بخورد.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 12:51 روز جمعه 1388/08/08


خوب. این را بگویم که ساعت دوازده و نیم بعد از ظهر است و من تازه به گرگان رسیده ام. پرواز تاخیر داشت و اینجا هم مانند همیشه بعد از رفتن دوستان رشته مهندسی به طرز غیر قابل باور به هم ریخته است و طبعا شرایط برای یک فعالیت ادبی شوق انگیز فراهم نیست. در چنین فضایی بود که نوشته خانم فیروزه فتاحی را شروع کردم و الان که آن را برای بار دوم به پایان رسانده ام - بدون تعارف و اغراق - کاملا به هیجان آمده ام و احساس می کنم نخستین لحظات دلپذیر امروز را تجربه کرده ام.

همه دوستان می دانند که ما مقدار زیادی در رابطه با تجربه صحبت کردیم و اینکه تجربه اگر ناب و بی غل و غش، به همراه چند آرایه حساب شده ظاهری ارائه شود یک اثر واقعا ماندنی برجای می گذارد. خانم فتاحی در ابتدا نوشته اند که این یک ماجرای واقعی است. شاید هم این لازم نبود چون اطلاعاتی که داده اند آنقدر دقیق است که به جز اینکه واقعیت را روایت کنند و یا اینکه روی واقعیت تحقیق طولانی مدت انجام داده باشند، امکان پذیر نیست. منظورم تنها بیان مستند و ظاهر ماجرا نیست. منظورم شرح تحولات و نوسان های روانی خود راوی ( در واقع خود ایشان ) است. هردو دقیق و عمیق است و در عین حال ظرافت های خاص خودش را دارد.

نمی دانم چطور چنین موضوعی را برای نگارش انتخاب کرده اند. روی شم نویسندگی یا روی یک ضربه احساسی قوی و شاید هردو. هرچه هست این نوشته همه چیز دارد. از قتل و جنایت تا فراواقعیت های رئالیسم جادویی تا ظرافت های خاص احساسی راوی. یک نوشته کامل است و برای من جالب است که آزاد اندیشی و رهایی خانم فتاحی از حرف و گفت و صوت ( که بارها روی آن تاکید داشتیم ) و تکیه بر نقل برداشت های ادراکی و حسی از ماجرا سبب شده است که اتفاقا آن حرف و گفت و صوت ( به بیانی فرم ) کاملا سرجای خودش بنشیند.

خوب. تنها یک نویسنده نیرومند می تواند در حجم به این کوتاهی این مطالب را دستچین کند و کنار هم قرار دهد. با محوریت آب و حالا ت روانی که در مخاطب ایجاد  می کند، مسئله جنایت و سرطان و تحول شدید روانی راوی را در هم بیامیزد و با لحنی شخصی به بیان ماجرا بپردازد. آنچه خلق شده یک اثر هنری است که از این جهات کاملا ارزش توجه را دارد.

پیشنهادهای دیگر همه از مقوله پیشنهادهای تراز های پایین است. دیگر به حوزه زیبایی آفرینی های مصنوعی باز می گردد. استفاده از برخی توصیف های خاص ( صرفا جهت ایجاد جذابیت های خواننده پسند ) و یا - اندکی - تعمق در حال و هوای خود با کلمات زیبا و ظریف ( نه لازم از جهت من که برای نمایش ویترینی که چندان هم نیاز نیست ) و از این قبیل. من خیلی افسوس خوردم که چرا این مطلب را زودتر نخواندم و در جلسه چهارشنبه روی آن صحبت نکردیم. فکر می کنم به طور جدی ارزش صحبت داشت. امید که جلسه آینده حتما این کار را بکنیم.

توصیه می کنم که دوستان حتما چندین بار نوشته ایشان را مطالعه کنند. کاری که خودم الان خواهم کرد.

با سپاس بسیار

شادمان شکروی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 20:36 روز دوشنبه 1388/08/04

فیروزه فتاحی

سلام دوستان

مطلبی که می خوانید کاملا واقعی است

منتظر نظرات شما هستم.

با ارزوی شادی برای شما

سرم درد مي كند ؛ در ناحيه گيجگاهي و چشمها . انگار يك نفر دارد از داخل سر با پتك يا مشت هاي بسته اش مي كوبد پشت چشمهاي من و  مي خواهد انها را به طرف بيرون هل بدهد .  چشم ها مقاومت مي كنند و مابين انها جنگي در گرفته كه نگو  . دلم مي خواهد بگويم: يكي يك كم كوتاه بيايد . اما هيچ كدام كوتاه نمي ايند . گاهي حس مي كنم چيزي نمانده ان كه چكش مي كوبد پيروز شود و گاه اميدوارانه فكر مي كنم عنقريب چشمها پيروز مي شوند و اين درد لعنتي متوقف مي شود . علي ايحال نه دژ چشم خانه تسخير شده است و نه مرد مشت اهنين؛ خسته  .

بهر حال نوشيدن چاي هم حالم را بهتر نكرده است . فشارخونم را هم اندازه گرفتم كه پايين نبود . شايد كمي سرماخورده باشم و يا شايد اعصابم بهم ريخته باشد . كه اين اخري محتمل تر است .

ديروز با دوستانم ف و كاف رفته بوديم استخر براي اب تني  و رفع خستگي . استخر خانه كاف . خانه اي كه به تازگي در ان قتلي اتفاق افتاده است .

كاف  به محض ورود ؛ در را قفل كرد تا ما سه نفر تا اخر تنها بمانيم . او توضيح داد :

- اكثر خانمهاي ساكن؛ پير هستند و بيكار . انها بيشتر صبح ها به هواي تمرينات ايروبيك و ماساژ مي ايند استخر و بنابراين استخر عصرها خلوت است .

با وقايعي كه ظرف چند روز گذشته دراين مجتمع اتفاق افتاده، همه ارام و محتاط شده اند . وبيش از هميشه از تنهايي مي ترسند بنابراين تك و تنها به استخر نمي ايند  . در ذهن تك تك ساكنين و حتي مستخدمين و دربان ها يك حس مشئوم و ازار دهنده  موج مي زند .فضاي مجتمع سرد است و بوي زهم مي دهد . بوي خون ، بوي ترس و بوي خيانت .

در يك بعد از ظهر پاييزي در يكي از مجلل ترين ساختمان هاي خيابان پ ؛  پنج نفر را كشته اند . حالا چند روزي از ماجرا گذشته . خبرها عليرغم پوشش مديريت ساختمان، خيلي زود به بيرون درز كرده و روي سايت خبرگزاري ها و صفحه اول حوادث روزنامه ها قرار گرفت و حتي ابعاد سياسي هم پيدا كرد .

قاتل نه جوان بود ؛ نه بيسواد و نه فقيرو نه حتي داراي جنون ادواري يا اني از ان دست كه در يك لحظه اختيار از كف داده باشد . قتل ترو تميز  شسته و رفته و برنامه ريزي شده اي انجام داده بود. قرار بر اين بوده ابعاد فاجعه عميق تراز اين باشد ؛ يك حمام خون واقعي يا كودتاي درون خانوادگي .

بعد ازماجرا قاتل خيلي عادي به خانه اش باز مي گردد. انگار اتفاقي نيفتاده ؛ تنها يك شكارچي بعد از يك شكار موفق دست پر به خانه باز گشته است . راهش را گرفته و يكسر مي رود خانه استراحت كند.  اخر كار خسته اي كننده اي است ؛ شوخي نيست كار كشتن و بي جان كردن پنج نفرادم زنده كه از بد حادثه به زندگيشان سخت علاقه مندند ! كارگر خانه حتما از او پذيرايي كرده و شامش راداده و او نخواسته فرار كند و به گوشه اي بگريزد اخرين شب ازادي اش را گذرانده و من خيلي دلم مي خواهد بدانم چگونه؟  بعد هم كه گذاشته پليس بيايد و از خانه برش دارد ببرد اگاهي  و بازجويي اش كند و ازش عكسهاي حقيرانه بيندازد . با پيژاما و شلوار سفيد و دمپايي پلاستيكي زندان در حالي كه با دستها صورت خود را پوشانده و به ديوار سرد و طوسي زندان يا چه مي دانم اداره اگاهي تكيه زده.

ژستش كاملا تكميل است . اين جا جزاير قناري نيست . اين جا اخر خط است از ان خط هاي ناديدني ولي واقعي و تلخ .

حالا مجتمع دوستم ، كاف  اينها، در هاله اي از سكوت و بهت و ترس فرو رفته است . پر از ابهام و علامت سوال . من دارم همين طور بي امان  فكر مي كنم . وارد ساختمان كه مي شوم  واز اسانسور بالا مي روم هم فكر مي كنم : قاتل يقينا از اين اسانسور بالا رفته همين پريروز يا پس پريروز و همين طور در تمام اين سالها .

 فكر مي كنم  يقينا با اين اسانسور رفته خانه مادرش . به استخر پا مي گذارم و فكر مي كنم:

 پيرزن، ظهر قبل از جنايت در اين اب شنا كرده . زير يك دوش از دوشهاي سه گانه كه مي روم از خود سوال مي كنم :

 او از كدام يك استفاده كرده ؟ كمد چندم متعلق به او بوده است ؟

 اخرين بار چه گفته، چه شنيده، چه خورده و چه كرده ا ست؟

  اخرين بار اخرين بار ...

مي روم زير اب و بيرون مي ايم . نفس مي گيرم و دوباره به عمق فرو مي روم . منتظرم زير اب يك پيرزن با لباس سفيد و مواج ؛ با موهاي بلند رقصان به من نگاه بكند .

لعنتي ! عينكم را فراموش كرده ام . مي روم عينكم را از ساكم بياورم . دوستان با من نيستند . يك لحظه فكر مي كنم ممكن است پير زن، پشت سرم  ايستاده باشد . ممكن است از من بخواهد نگذارم برود بيرون . نگذارم دست پسرش به او برسد. نگذارم ان اتفاق شوم بيفتد . به سرعت بر مي گردم و او را نمي بينم . در دل مي گويم:

 من چه مي توانم بكنم ؟ زمان قدرت مند ترين است و از اين ماجرا زمان به حد كافي  گذشته است .

دوباره بر مي گردم داخل استخر و در اب غوطه ور مي شوم .حالا بين چند دور شنا كنار هم مي ايستيم و فقط با اب بازي مي كنيم . مي خواهم فكر نكنم و بنابراين شروع مي كنم به حرف زدن . جوك مي گويم از سايتها؛ از اجتماع و از خبر هاي تازه . باز بر مي گرديم سر حرفهاي سابق . مغناطيس پيرزن بسيار قوي تر از هر چيز ديگري است كاف اطلاعات مختصري دارد ؛ در يكي از معدود دفعاتي كه پيرزن را در اب ديده شنيده كه پدرش يك دكتر بوده و اوكه در جواني بر ورويي داشته، زود ازدواج مي كند و ...

دوباره دوري مي زنم و بر مي گردم اين بار بحث سرطان داغ است كاف دارد مي گويد سرطان كه امد بايد به حال خود گذاشتش . من مخالف هستم  .كاف دليل مي اورد . مثال مي زند و به نظرم اين ها كافي نيست . مي گويم :

- نمي دانم ولي به نظر من بدون مبارزه؛ حتي مرگ هم به تن ادم نمي چسبد . نه به دل خود ادم و نه به دل اطرافيان . بايد چند دور برد بعد گذاشت ببردت .

كاف از دكتري مثال اورد كه زن جوان و دوست داشتني اش سرطان داشته و او تمام زندگيش را خرج او كرد . هزينه ها بسياربالا بوده و كفگير پس انداز دكترسخت به ته ديگ مي خورد تا جايي كه پزشكان بيمارستان به او قرض مي دهند و بالاخره زن مي ميرد و مرد الان نامزد دارد .

من گفتم: اما حالا اين ازدواج دوباره به او مي چسبد . هم به تن او و هم به تن مردم. با مرگ جنگيده و بازنده شده . هر چيز به نظر من بايد سر جاي خودش باشد تا زنده اي بايد سعي كني بماني و وقتي رفتي به ديگران ياد بدهي كه بمانند . يك كم شعاري شد مي دانم  بس كنيد اصلا اين حرفها را ...

ف يك خواهر سرطاني دارد . ما هيچ وقت مستقيما از او چيزي نمي پرسيم به هواي اين كه ناراحت نشود . اما او گاهي حرف مي زند . درددل و از اين طور چيزها . او هم موافق مبارزه نيست . هر چند در مبارزه اي كه خواهرش با سرطان داشته  مرد و مردانه در كنارش باقي مانده حتي همين چند روز پيش يك دوره ده روزه بر بالين او به صبح اورده. رنگ پريده و خسته به نظر مي رسد . حالا با لبخندي حاكي از رضايت و تحسين داشت از خواهر زاده اش مي گفت كه چه خوب مي نويسد. نمي دانم چرا يك دفعه پريدم وسط حرفش و گفتم:

- منم بعد از مرگ مادر بزرگم شروع كردم به نوشتن .

خودم هم فهميدم احمقانه و نسنجيده حرف زدم ولي ديگر حرفم را زده بودم . ادامه دادم:

- منظورم اين است كه گاهي يك عامل اثر گذار مي تواند استعداد هاي ادم ها را شكوفا كند در مورد خواهر زاده ات بيماري مادرش ، عامل شده .

او ادامه داد ؛ خواهر زاده اش به او نامه مي نويسد ولي انگار دارد زندگي را تعريف مي كند . ساده و زيبا؛ به داييها و خاله ها نامه مي نويسد و از طرف خودش و بقيه چيزهايي مي نويسد  كه خنده دار است؛ شوخي و ارزوو اين جور چيزها و كنار انها را نقاشي مي كند . از روي احساسي كه به ان فرد دارد نقش هاي مختلف مي اندازد ؛ گل هاي رنگارنگ و عروسك و حيوانات دوست داشتني. . و زيرشان را امضا مي كند طوري كه ان شخص واقعا فكر مي كند اين كادو با نهايت فكر و سليقه و از طرف تمام ان ادمها فرستاده شده است .

خواهرزاده ف در  بچگي به فرزندي قبول شده و خودش هم اين را مي داند . حالا اين دختر، دختر مادري است كه به خاطر سرطان ريه در بيمارستان بستري است .

ف مي گويد :

- نمي دانم چه فرقهايي بين زن و مرد هست ؛ شايد هم اصلا نبايد ان را به جنسيت ادمها ربط داد منظورم اين است كه شايد يك چيز دروني تر در كار باشد چيزي كه مربوط به شخصيت و فطرت ادمها ست   . نمي دانم  اما شوهر خواهرم اصلا نمي داند چه تصميمي بگيرد خيلي سر در گم است بايد حتما يكي در كنارش و برايش فكر بكند . من گفتم:

- از قديم؛ خيلي قديم رسم بوده كه ثروت و قدرت توي خانواده بماند و بنابراين بعد از فوت شوهر؛ زن در خانواده باقي مي مانده و نصيب يكي از برادرهاي همسرش مي شده .

 نمي دانم باز چرا نا مربوط حرف مي زنم ولي مطمئنم احساس من مرا به طرف چنين مفهومي هدايت مي كند .

كاف و ف يك صدا مي گويند:

- حالا هم هست فيلمش هم ساختن.

گفتم:

-    نمي دانم چطوريه ولي شايد يك چيزهايي در ناخوداگاه جمعي تمام انسانها هست كه تغيير نمي كند حتي زمان هم نمي تواند انها را تغيير بدهد . و هي تكرار مي شود ؛ هي تكرار مي شود ...

-         سكوت مي كنم و ترجيح مي دهم  دوباره سرم را توي اب فرو كنم . پيرزني در كار نيست .

بالاخره از اب مي اييم بيرون . مي رويم دوش بگيريم و تمام كارهايي را كه تا ان موقع انجام داده بوديم اين بار از اخر به اول انجام بدهيم . دوباره سعي مي كنم به هيچ چيز فكر نكنم . بالا  در اپارتمان دوستم ، رو اوردم به موبايل و تماس با خانه . كسي بر نداشت و موبايل همانطور روي ميز ماند. يك چيزي شبيه يك احساس گذرا همان موقع از دلم گذشت كه ان را جا مي گذارم . همين طور هم شد موبايل در خانه  ك  جا ماند و من به خانه رسيدم . توي راه همان موقع كه فهميدم ، فكر كردم برگردم و ان را بردارم اما به ياد هفت خوان عبور از هزار توي لابي درندشت افتادم و منصرف شدم ؛ مراسم ورود و خروج دست و پاگيري كه حتي قادر به حفظ ساكنين خودش هم نبود و فقط بر حجم انبوه تعارفات مي افزود .

كاف ديشب ف را در خانه اش نگه داشت . انها يقينا بسيار گفته و خنديده و درددل كرده اند . من واقعا نمي دانم چند بار ديگر صحبت از قتل و قاتل و پيرزن شد . فقط مي دانم شب به انها بد نگذشته است . صبح اول صبح  كاف زنگ زد وبا صداي گرفته گفت صبحي يه ، ف را با ماشين به دانشگاهي رسانده كه در انجا تدريس مي كند . در راه به او تلفن مي شود و مي فهمد خواهرش ؛ همان خواهرش كه سرطان دارد امروز صبح زود فوت كرده است. انها دور مي زنند و به خانه ف مي روند ف اصرار داشته فعلا دوستان تنهايش بگذارند و اجازه بدهند كمي فكر بكند .

حالا بدون شك سر درد  من بهانه اي براي بودن دارد .

سعي دارم از شرش خلاص شوم و بنابراين نقاشي مي كنم . مسيح را نقاشي مي كنم در حالي كه خط هاي نوراني همه به سمتش كشيده شده اند . اطرافيانش از زن و مرد و كودك به  او نگاه مي كنند و او در حالي كه سر را به عقب چرخانده دارد چيزي مي گويد . هاله اي نوراني بر فراز سرش پيداست و مغناطيس وجودش همه را به خود جذب كرده است . سياهي ها و سفيدي ها را در هاله اي از بنفش هاي تيره و روشن و زرد پناه مي دهم . كنار مي روم و به ان نگاه مي كنم . انگار همه چيز عجيب و غريب است ؛  سايه هايي كه روي مسيح افتاده و دستهايي كه به سمتش دراز شده و سر درد مزمن من و سرطان خواهر ف و جريان قتلها . تنها چيز واقعي و شفاف به نظرم نويسنده شدن خواهر زاده ف است .  دقيقا از اين تاريخ ؛ دريكي از اولين روزهاي ابان ماه هشتاد و هشت  هجري شمسي .

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 23:55 روز یکشنبه 1388/08/03

در حیاط بهشت گونه خانه مان درخت گیلاسی زندگی میکرد.

گرچه فصل زمستان لخت و بی برگ میشد

با فرارسیدن بهار که موسم میلادش بود همچون عروسی زیبا جامه ای  سپید و پر از گل بر تنش نقش می بست.

روزی از این روزهای روزگار از  کنارش که به غفلت می گذشتم طعنه ای بر پیکر خرد و نهیفش زدم .

او گل بر سرم ریخت .

آیا در نثار کردن عشقم از درخت کمترم؟




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 23:36 روز جمعه 1388/08/01



ابر می بارد


روز می تابد


از فراز کوهسار دور کش می کس نداند جاش


با هراسی همچو جشم جوجکان کز بیضه مرغی برون آیند


بر ستیغ کوه ناپیدا کنون سر می کشد خورشید


نیک دانم من


که اینک دور از من جنگل از از بوی زمین خیس سرشار است


ژاله می رخشد چو اشک چشم معشوقی که در هجران عاشق سخت دلتنگ است


باد می پیچد


برگ می ریزد


ابر از شرم طلوع صبح گلگون رنگ می گیرد


آه کو پروانه ای زیبا که با پرهای رشک انگیز


دیدمش سالی که دیگر هیچ یادم نیست


شهر از خاطر زداید هرخیال ناب شور انگیز


کی توانم گفت جز از کار و از مال و هوسرانی


عشق های سرد توخالی


خانه های اینچنان یا آنچنان در کوچه هایی اینچنین یا آنچنان تا حسرت انگیزد


عشق هایی نی ...هوس هایی که زان شاید حسد خیزد


قلب هایی را که سرشار است از سرمای دی ماهی


با که گویم من به هر صبحی که برخیزم


از ملال کهنه ای کش هیچ خود سر در نمی ارم


اشک می ریزم


خاطرم غمگین و دل سرد است


گرچه بیرون ایم از در شاد و پر لبخند


ساعتی دیگر


تا بگویم بشنوم در این هیاهوی مهیب افزای


باز از عشقی دگر...نی بلکه از مال و منال و خانه های کوچه های اینچین یا آنچنان کش نیک می دانی


از هوس هایی که شاید زان حسد خیزد


ابر می بارد


روز می تابد


قلب من در حسرت پروانه ای پر نقش و رشک انگیز


دیدمش بر برگ شب بویی


دور در اعماق جنگل هیچ یادم نیست کی یا دور یا نزدیک


پیش خود گفتم


خدا هم خوب نقاشی است.


دانم این را خود نخواهم گفت


با کسی یا با کسانی گرچه محرم یا که نا محرم


نی که خود دیوانه پندارندم و بر حسرتم خندند در دل یا که پنهانی


بل که آخر این چراغی هست روشن در سحرگاهی که بیداری


اشک های تلخ من نتواندش خاموش گرداند.


ابر می بارد


روز می تابد


بر ستیغ کوه ناپیدا کنون سر می کشد خورشید.


باد می پیچد


برگ می ریزد




دسته بندی :

لینک مطلب