تبليغاتX
< وبلاگ کانون نویسندگان خلاق



وبلاگ کانون نویسندگان خلاق

وبلاگ اختصاصی کانون نویسندگان خلاق



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 23:54 روز یکشنبه 1388/09/01

 

یادتان هست که ما همیشه در مورد منتقد درون صحبت می کنیم؟ نیروی مرموزی که ایراد می گیرد و نمی گذارد کار به سامان برسد و یا کمال طلبی افراطی را بر ذهن حاکم می کند و نمی گذارد یک کار هنری مراحل منطقی کمال خود را از بدو تولد تا بلوغ طی کند؟ ...جالب است بدانید که این دو سه هفته یک نوشته را به حدود سی و پنج نفر نشان دادم ( یک جامعه آماری کوچک که به هرحال می توانستم تشکیل دهم. بزرگترش امکان پذیر نبود ). نتایح بر حسب درصد به صورت زیر بود ( محاسبات را نمی اورم ):

۱- عالی: ۴۵٪

۲- خیلی خوب : ۳۵٪

۳- خوب: ۱۵ ٪

۴- متوسط : ۴ ٪

۵- ضعیف : ۱ ٪

 

خوب. نوشته دیگری را به همین جامعه آماری دادم و نتایج را ارزیابی کردم. نتایج بدین ترتیب بود:

۱- عالی : کمتر از ۱ ٪

۲- بسیار خوب: کمتر از ۳ ٪

۳- خوب : ۱۰ ٪

۴- متوسط : ۳۵ ٪

۵- ضعیف : ۵۱ ٪

 

البته من خرده ها را حذف کرده ام و به قولی گرد کرده ام. اما نکته جالب اینکه نوشته دوم همان نوشته اول بود منتهی اسم مولف تغییر کرده بود و به جای اسم یک نفر صاحب اسم و رسم خارجی ( که لازم به معرفی نیست ) یک اسم گمنام ایرانی جایش نشسته بود.

خوب. این چیز پیچیده ای نیست. یاد خاطره ای می افتم که یکی از دوستانم از پاپلو نرودا تعریف می کرد. نرودا گفته است که در شش سالگی نخستین جوشش شعری خود را تجربه کرده است. شعر را نوشته و با هیجان تمام پیش پدرش برده است که نشان دهد. پدرش در حال روزنامه خواندن بوده. بهرحال با اکراه شعر را گوش کرده و بعد از کشیدن یک خمیازه گفته که خوب بگو ببینم از چه کسی کش رفته ای؟ نرودا می گوید این اولین نقد غیر منصفانه اشعارم بود که در زندگی ام به آن برخوردم و البته بعدها به طور مدام تکرار شد.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 22:12 روز سه شنبه 1388/08/26

 

 

گفت به صخره موج کای زهر مرا چشیده تو

 

سیلی سخت موج را بر رخ خود کشیده تو

 

از چه سبب به جای خود هستی و خود گرفته ای

 

دل پر بیم و دیدگان بسته و آرمیده تو؟

 

گفت ز موج خیز غم صخره چه پای پس کشد؟

 

هیچ ندیده ای مگر، درد به جان خریده تو؟

 

خشم تو لای لای من، مرهم دردهای من

 

قصه سنگ و موج را خوانده من و شنیده تو

 

جان من است آنکه جان تازه کند خروش تو

 

آنکه به خود رسیده من، آنکه ز خود رمیده تو...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 20:22 روز یکشنبه 1388/08/24



آنچه در نوشته خانم اسکندری اساس و نقطه درخشان محسوب می شود واقعیت آن است. واقعیت و صراحت. در صحت و صداقت گفته ایشان تردیدی نیست. ما تحلیل می رویم. سست شدن اخلاقیات دلیل عمده این تحلیل رفتن است. سوای این از نقطه نظر فرم، اول باید خانم اسکندری را تحسین کنم که با نوشته خود تلنگری به اندیشه همه ما زدند و از این نظر مدیون ایشان هستیم. کوتاهی و صراحت مطلب و در عین حال ممزوج کردن آن در دل یک واقعیت عینی و برگرفته از زندگی خود و نوعی هنر ظریف در پایان، شیوه مقاله نویسی ایشان را از یک مقاله خشک و بیروح به یک مطلب تاثیر گذار و جذاب بدل کرده است. چقدر جای این شیوه نوشتن در ادبیات ژورنالیستی و یا مقاله های ما خالی است. نکاتی که دیدم دوستان هم بدرستی به آن اشاره کرده اند.

شادمان شکروی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 11:34 روز پنجشنبه 1388/08/21

 

 

خوب پیش از انکه به نوشته زیبای خانم اسکندری بپردازم، بد نیست گزارش مختصری از جلسه چهارشنبه را مکتوب کنم. غرض نقشی است کز ما باز ماند. که هستی را نمی بینم بقایی! بهرحال مطابق روال عادی در بیست دقیقه تاسی دقیقه اول به گرم کردن ذهن خود پرداختیم. خانم اسکندری بفهمی نفهمی وسوسه شده بودند که کار خود را رها کنند. نمی گویم حق نداشتند. بر عکس کاملا حق داشتند. حرفه روزنامه نگاری در شرایط فعلی از رد شدن از زیر باران شمشیر دشوار تر است. منتهی مسئله این بود که در شرایط فعلی باید ماند یا باید رفت. این نکته ای است که همواره مرا هم آزار داده است. در این خصوص مقداری بحث کزدیم. خانم فتاحی عقیده داشتند که حتی ممکن است خدمتگزاران صادقی که در شرایط فعلی با تحمل انواع دشواری ها به کارهای فرهنگی خالص می پردازند بعدها نه فقط مورد قدردانی قرار نگیرند بلکه حتی محکوم هم بشوند. خانم محزون و خانم بوذری عقیده داشتند که کاملا به شخصیت فرد بستگی دارد. هرچند ادامه کاری که طاقت را طاق می کند به شرط اینکه هدف مقدسی در پی داشته باشد، بسیار پسندیده است اما رها کردن ان هم نه غیر اخلاقی است و نه به معنی زیرپا گذاشتن اصول است. خانم بوذری اشاره کردند که سعی می کنند در این موارد با حفظ اصول خود به حوزه دیگر بروند. حوزه ای که با شخصیتشان سازگار باشد. این هم نوعی تعامل هوشمندانه با شرایط ناهنجار است.

بخش دوم به بحث پیرامون داستان خانم فتاحی گذشت. مقداری سوال کردیم و ایشان هم با فروتنی و مناعت طبع همیشگی تجارب خود را در اختیار همه گذاشتند. ماجرایی که روایت کرده بودند ماجرایی عجیب بود. خانم ماحوزی عقیده داشتند در این ماجرا شاید قاتل بیش از همه مورد توجه ادبی باشد. در واقع قاتل نیست بلکه مقتول است. منتهی بسیار پیش از وقوع ماجرا از نظر روحی و روانی هلاک شده است. من اضافه کردم که ماجرا به قدری چند وجهی است که هر کس می تواند از دیدگاه خود به آن نگاه کند. از دید روایت مستند، از دید جامعه شناختی، از دید روانشناختی، رئالیسم جادویی و غیره و غیره. در واقع بسیار خوب بود که خانم فتاحی چنین موضوع نابی را شکار کرده بودند و بسیار بهتر که آن را مکتوب کرده بودند. یک نکته حائر اهمیت اینکه منتقد درونی ( آنظوز که خودشان می گفتند ) تا دو سه روز اول بسیار غرغر می کرد و بعد البته ساکت شد و تا امروز هم ساکت است.

بخش سوم مربوط به همین منتقد موذی درونی بود. من گفتم که در نگارش یادداشتی در شرایط ناهموار و ناهنجار، این منتقد خیلی مرا اذیت کرده است. منتهی یادداشت را برای چند نفر از دوستان فرستادم و راهنمایی آن ها مرا تا حد زیادی به ادامه کار ترغیب کرد. آری. این منتقد رها نمی کند. حتی شرایط را هم در نظر نمی گیرد. آینده موهوم، ذهن های متشتت، تنهایی و افسردگی. اصلا اهمیت نمی دهد. فقط ایراد می گیرد و این کمال بی انصافی است. ای کاش می شد که همیشه به صورت گروهی کار می کردیم. حداقل در لحظات تلخ تنهایی یا وقتی که می بینی دور و بری هایت مشغول خوشگذرانی هستند و تو داری بدون امید به آینده و در میان هاله ای از تنهایی و افکار مایوس کننده کاری می کنی که تازه در کش و قوس آن هم اسیر شده ای،  این تعامل و تعاون بسیار به کار می اید. خانم ماحوزی می گفتند ای کاش در ایران هم کافه های پاریس بود. حداقل بعدازظهرها وقتی داشتی مقداری خودت را شارژ کنی! من هم خیلی دوست داشتم که بود. فکر می کنم ادبیات واقعی همواره از کافه ها منشا گرفته باشد.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 17:6 روز دوشنبه 1388/08/18

 

مدتی قبل موظف شدم مقاله ای در مورد رذایل اخلاقی ایرانی ها بنویسم...در واقع مطلب ذیل عنوان شهروند با فرهنگ و شهروند بی فرهنگ قرار بود که گسترش پیدا کند.هنوز هم مقاله را ننوشتم.البته مراجع خوبی برای نوشتن یک مقاله اطو کشیده و مردم پسند پیدا کردم.منشی سردبیر هم مدام زنگ می زند و شمارش معکوس برای صفحه بندی را اعلام می کند.من هم به دروغ می گویم که گرفتارم.البته دروغ از این بابت که گرفتاری های یک ذهن فانتزی  از نظر حرفه ای چیزی مانند هیچ چیز به حساب می آید!

ولی خوب حقیقت اصلی این است که من به کلی سرگردان شده ام.شاید برای شما هم پیش امده باشد که برای بیان مطلبی همه چیز های لازم را در چنته داشته باشید و باز نتوانید به جمع بندی شسته و رفته ای برسید.حقیقت این است که حالا که نوبت به قضاوت علمی رسیده است نمی توانم قاضی خوبی باشم.علت اصلی این است که خودم خارج از این قضیه نیستم.

اگر بخواهم دقیق تر بگویم باید اضافه کنم که مهم ترین رذیلت اخلاقی ما ایرانی ها دروغ و دورویی است...بیان صمیمانه اش می شود:صاف و ساده نیستیم!

مثلا تعارفی هستیم.دروغگو و پشت هم اندازیم(!!) اهل قضاوت هستیم تا اینکه بخواهیم صاف و ساده سوال کنیم.اهل غیبت و زیرآب زنی هستیم.تملق می گوییم.جانماز آب می کشیم..کلاه برداری می کنیم...و خیلی چیزهای دیگر که همه ما بخوبی می دانیم.

مشکل از آنجایی شروع می شود که می خواهم رابطه منطقی بین متغیر ها و علت ها برقرار کنم. بین فرهنگ و سنت ها از یک طرف و حاکمیت و ایدئولوژی از طرف دیگر.بین نیازها و کمبود ها.سیستم آموزشی.رسانه ها.اقشار فرهیخته و رسالت های فراموش شده شان...خوب کسی که جامعه شناسی خوانده باشد  می تواند حال مرا درک کند.چینش هندسی تمام این واژه های در ابتدا ساده خودش کار پیچیده ایست.

مخصوصا برای من که به لحاظ روحی به شدت با این روحیه قومی مان درگیرم.و مدام تاسف می خورم که:اخه چرا؟!

 زندگی کردن در جامعه ای که شالوده روابط بر مبنای نیرنگ پی ریزی شده انصافا کار ساده ای نیست.حقیقت این است که ما فاصله کانونی مان را از آیینه محدب زندگی زیاد کرده ایم و حالا همه چیز وارونه شده است.این چیزی است که تاثر و شاید حتی وحشت مرا بر می انگیزد...همه چیز وارونه شده است.این جامعه (بهتر است بگویم اجتماع!!) ای هست که در آن اگر دروغ نگویی مذمت می شوی!

یعنی دیگر راهی برای صداقت باقی نمانده.دروغ نگویی موقعیت های زندگی ات را از دست می دهی.و ادمی که موقعیت و پرستیژ خوبی نداشته باشد هم که دیگر همه می دانند شایسته ترحم است...اجتماعی است که همه پل ها را پشت سر ما خراب کرده است(و البته اجتماع هیچ چیز به جز خود ما نیست.) ما همه چرخ دنده های بی مقداری هستیم که به این سیستم پیچیده قفل شده ایم.مجبوریم با جریان آب حرکت کنیم...راهی برای خودمان بودن وجود ندارد.

سالهاست که اغلب از خودم می پرسم :جای من این وسط کجاست؟

در ازدحام جمعیت آدم ها را کنار می زنم و جستجو می کنم تا شاید آن چیزی را که دقیقا برای من است پیدا کنم...منظورم چیزی که برای من به ودیعه گذاشته شده نیست.منظورم جایگاه است!نقطه ای که تیر شروع مسابقه در آن شلیک می شود. این شاید در راستای صحبت های هفته قبلمان باشد.بله حقیقت این است که برای بدست آوردن خودم و پرداختن به ان هنوز نه راهی شناخته ام و نه روزنه امیدی می بینم...این چیزی است که به آن می گویند همرنگی با جماعت شاید...فردیت همه ما هر روز بیشتر در کلیت اجتماعی مان حل می شود و ناچاریم برای اینکه از قافله عقب نمانیم مدام دروغ بگوییم...مدام بیشتر حل شویم...پل های پشت سر ما یکی یکی دارند خراب می شوند و در عوض ما یاد می گیریم که دروغ بگوییم.به خودمان.به خدا و به دیگران...شاید یاد گرفته ام که با کمال ارامش به منشی سردبیر بگویم که :گرفتارم...این دروغ بزرگی است.ولی در عوض نمی توانم به خودم بگویم که:این فقط یک مقاله ساده ژورنالیستی است با مقدار معینی حق التحریر.

نمی توانم دروغ بگویم. این فقط یک مقاله ساده نیمه علمی با مقداری حق التحریر نیست...این حقیقت زندگی ماست...ما تحلیل می رویم.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 14:14 روز دوشنبه 1388/08/18

سنگ بزن به شیطان درون که نفس نامطمئنه است. چون اسبی سرکش می تازد و پایمال می کند هر آنچه حق است و می آلاید هر آنچه پاک است و مطهر. عنان گسیخته به هر سو می رود و چون دشمنی هزار چهره فریبکار و بس مرموز است.

می هراسم از او و پناه می برم از دامش به قلبم که جایگاه توست.نهانگاه امید و عشقم. سلاحی ندارم در برابرش تو خود به نیکی میدانی و میدانی اهریمن من در این کارزار بس خستگی ناپذیر است. گاه تسلیم خواسته اش می شوم وقتی چهره می پوشاند و نقاب دوستی سیمای زشت و کریهش را می پوشاند. او راه نفوذش را یافته است عجز و نیازم را پیشتر از من میدانسته و میداند.

خشمگین نشو از اظهار ناتوانی ام. گوهری که در وجودت بود کریمانه در من به ودیعه نهادی. میخواستی مرا خداگونه ببینی ، تو مرا حقیر نمی خواستی به این سبب عاشقانه هر آنچه که می باید به من بخشیدی.

گاه با خود می اندیشم کاش درختی بودم ریشه دوانده در خاک تو. می روییدم و می رقصیدم با نوازش تو در فضای بیکران هستی و می دانستم که چگونه از خاکت تغذیه کنم و چگونه از میوه ام دیگران را نصیب دهم. کاش پرنده ای بودم فارغ از خرد و عقل و منطق، آواز سر میدادم و می پریدم بر شاخه های درختت مست و بی قرار و می دانستم که تنها دلیل زندگی ام ستایش توست با نغمه ای که خودت در گوش جانم زمزمه کرده ای.

اما من انسانم اشرف مخلوقات تو با قدرت و اندیشه ای بس عظیم و وصف ناشدنی . آتش عشق مسیحایی ات را بر اندیشه من بزن و بسوزان این عقل کج اندیش را تا خردم چون ققنوسی بیرون آید از این آتش و به فکرت بپیوندد و یکی شود در من هر آنچه که بوده و هست و خواهد بود در وجود خداگونه ام. آنگاه به شربی عظیم دست یابم و صاحب کرامتی شوم که لایق آنم و بس.

وجود بی قرارم از این آشفتگی سخت به تنگ آمده است و ظرف وجودم از اندیشه هایی بس غریب  لبریز.مردم از این تنهایی و اسارت در زندان تنگ تن .تشنه آگاهی ام و در آرزوی وحدتی که آرامش بخشد وجود سرگشته ام را.

وجودم را به تو تسلیم می کنم و اراده ام را به تو می سپارم. با من کن و از من ساز هر آنچه خود خواهی. و مرا در این راه مدد رسان ای دوست




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 14:20 روز جمعه 1388/08/15


خوب. چقدر خوب شد که خانم ساداتیان علیرغم همه وسوسه ها و دغدغه هایی که پیش می اید و خواهد امد، انقدر شجاعت و اعتماد به نفس در خود  ایجاد کرد ند که نوشته را به پایان برسانند و در وبلاگ بگذارند. سوال همیشگی. حالا چه اتفاقی افتاد؟ چه فاجعه ای به وقوع پیوست؟ من امروز که جمعه است توانستم وبلاگ را باز کنم ( آن هم در شهرستان- تهران که اساسا فعلا خارج از سرویس هستیم! ). فکر می کنم چند روز گذشته باشد و هنوز ندیده ام که فاجعه به وقوع پیوسته باشد!

خوب. قبل از هرچیز ترازهای طبقه بندی را در ذهن داشته باشیم و هر نوشته را بسته به جایگاه خودش بررسی کنیم. تصور نمی کنم خانم ساداتیان این نوشته را به قصد نگارش داستان ( در نسخه نهایی ) نوشته باشند. به قصد بیان عبارت زیبای برای باختن بازی می کنیم یا دقت روی توصیف ها و باریک بینی و بیان یک ماجرای تلخ اجتماعی و در نهایت و شاید ورای این ها تمرینی در رابطه با مسئله طرحی که مطرح کرده بودیم یعنی مسئله مرگ. به گمانم خواسته اند کولاژی ذهنی را در حجم کم تمرین کنند و از این نظر مضمون خیلی دشوار شده و شاید همین دشواری بوده است که ایشان را اسیر تردید کرده است. یعنی می توانند؟ آیا در این حجم کم می شود؟ خوب هر نویسنده ای همین دغدغه ها را دارد و این کاملا طبیعی است. خوب. به نظر هم شده است. ظرافت های توصیف و سیالیت فکر بسیار خوب است و ایده مطرح شده کاملا اجتماعی است. اگر هدفشان این باشد که نوشته را تعقیب و کامل کنند شاید توجه به نکات زیر بد نباشد:

1- به عنوان نوزاد فکر و ان هم یک فکر پیچیده و هنرمندانه بسیار شایسته توجه است. استدعای عاجزانه دارم که خانم ساداتیان این نکته را مد نظر داشته باشند.

2- اگر هدف چیزی ورای تمرین نویسندگی است، خیلی خوب است که بیان مطالب را به حوزه آگاهی عینی خودشان بکشانند که بارها با هم بحث کرد ه ایم. به گمانم تجارب بسیار توفنده ای از این مدت دارند. خوب این تجارب به مراتب بیش از مسئله مواد مخدر ( هرچند تلخ و گدازنده ) به سبب آشنایی ایشان به زیر و بم موضوع می تواند اطلاعات غنی به خواننده بدهد.

3- در همین رابطه، اگر تنها به طرح یکی دو نکته ظریف از آنچه شاهدش بوده اند بپردازند، چقدر غنای اطلاعات بالاتر خواهد رفت. ضمن اینکه بیان زنانه و با زبان خود ایشان، می تواند کاملا حس عمیقشان را برساند. غنای حس و غنای اطلاعات می شود یک بیان عمیق هنرمندانه.

4- اما اگر هدف یک بازی فنی در ورای یک موضوع اجتماعی بوده است. یعنی به نوعی خواسته اند تمرین نویسندگی کنند و به نوعی یک اتود بزنند خوب مسئله کاملا فرق می کند. در اینصورت باید در درجه اول دشواری موضوع و شجاعت پرداختن به آن را در نظر گرفت که در این زمینه جای هیچ ایرادی وارد نیست.

با بهترین آرزوها و سپاس فراوان از خانم ساداتیان

شکروی





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 13:47 روز دوشنبه 1388/08/11

 

بعد از کلی تنبلی و ژست نویسنده ی ناراحت گرفتن و گذراندن زندگی شلم شوروا، فکر کردم بد نیست یادداشتی را که در پی مطرح کردن سوژه ی مرگ نوشته بودم اینجا بگذارم. راستش خودم هم نمی دانم چه شد که این یادداشت را نوشتم. بیشتر شبیه هذیانات لایه ی رویی یک ذهن پریشان است.  دوستان عزیز من، لطفا من را از نظرات خود بی بهره نگذارید.

-----------------------------------------------------------

 

کلید انداخت و در ورودی ساختمان را باز کرد. چراغ های آسانسور خاموش بود. پله ها را آرام بالا می رفت. گاهی دستش را به نرده ها می گرفت. تابلوی طبقه ی پنجم را که دید کلیدش را از جیبش در آورد، اتاق تاریک بود. روی صندلی چرمی که رویه ی پوست پوست شده اش به چشم می آمد نشست. هیکلش فرو رفت. بسته ی سیگار خالی که روی زمین افتاده بود را برداشت و بو کرد. توی مشتش لهش کرد و به سمت نامعلومی پرتش کرد. از خانه فقط برای خریدن سیگار از دکه سرکوچه خارج می شد. اما این بار دکه ی روزنامه فروشی بسته بود. گاهی هم به بقالی سرکوچه زنگ می زند و خرید می کند. شماره اش را از برگه کوچکی که دم در انداخته بودند پیدا کرده بود. زمانی نگذشت که شیار باریک نور از داخل اتاق رفت، و پشت پنجره ای که هیچ وقت پرده اش کنار کشیده نشده بود مانند داخل خانه تاریک شد. شبیه دیگر اشیا خانه بی حرکت مانده بود. بعد از فوت پدربزرگش تمام اموال خانواده به او می رسد. او تنها فرزند و تنها نوه ی این خانواده ست. مادرش با مردی از ایران رفته بود. پدرش با تنهایی اش در دل طبیعت رفته بود و روزی خبر مرگش را آوردند. مادربزرگش مرحوم شده بود و تازگی ها هم پدربزرگش مرده بود. حالا هم در خانه ی پدربزرگ زندگی می کرد. دستی میان موههایش کشید. بلند شد و چراغ را روشن کرد. از لوستر وسط اتاق سه چراغ کاملا روشن شدند. شیر آب آشپرخانه را باز کرد و  دهانش را زیر شیر گرفت. آب را در دستانش نگه داشت و بعد در سینک ریخت.  فکر می کرد دنیا دروغی بزرگ است، نمی دانست آن چیزی که می بیند حقیقت است یا آن چیزی که نمی بیند. نمی دانست فرم اشیا همان ست که در نور دیده می شود؟ نمی دانست تاریکی حقیقت ست یا نور خورشید؟ فکر می کرد که تاریکی واقعیت هر شی را مشخص می کند. در تاریکی ست که هر شی پایدار و استوار می ایستد و هر چشم او را نمی پاید. هویت هر چیزی منوط به قوه ی بینایی افراد نیست بلکه آن چیزی ست که هست و دیدن و ندیدنش خیلی مهم نیست. چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید. زیر لب با صدای دو رگه ای گفت: آی مرگ، حقیقت زندگیو بهم نشون بده... نفس عمیقی کشید.

شیارهای باریک نور در خانه قدشان بلند شده بود که بیدار شد. باید دنبال سوپر مارکت می گشت.  در خیابان مردی را دید که در ازای مواد مخدری گردن بند پسرکی را گرفت. این مرد را قبلا هم دیده بود. آن زمان که پدربزرگ زنده بود. به پلیس گفته بود: درسته که مردم دوس دارن بمیرن اما کرمای زیر خاک گناه دارن بهتره یه آدم سالمو بخورن تا یه گوشت مسمومو... پلیس قول رسیدگی داده بود اما حالا می دید که این مرد آزادانه دستفروشی مواد می کند.  بعد از بازی کردن با شمشادهای کنار خیابان دنبال مرد راه افتاد. از کوچه ای قدیمی گذشت. مرد وارد خانه ی حیاط داری شد. مجبور شد که کل خانه را دور بزند و از درخت بلندی که در کوچه روییده و تکیه به دیوار باغ داده بود بالا رفت و وارد حیاط شد. درخت های حیاط خشک شده بودند. خاک باغچه ترک خورده بود. حتی کلاغی هم آنجا لانه نداشت. جسارتی پیدا کرده بود و می خواست با مرد موادفروش صحبت کند. در عمارت را باز کرد و با پوزخند پیروزمندانه ای گفت: سلام آقای موادفروش... سه مرد مسن در کنار مردموادفروش در سالن عمارت ایستادند و دو مرد قوی هیکل از آشپرخانه عمارت بیرون آمدند. مرد موادفروش گفت: چیه پسر؟ باز راه افتادی دنبال من؟ فکر کردی فیلم جناییه و اینجا جنوب ایتالیاستو ما مافیاییم؟ صدای خراش داری داشت. به موههای فرفری و سبیلهای بهم ریخته اش می آمد. – نه، اومدم ازت بپرسم چجوری مردمو ذره ذره می کشیو خم به ابرو نمیاری... آخ!  شی محکمی از پشت توی کمرش خوردو به زمین افتاد.  چهار مرد روی مبل های داخل سالن نشستند و به ادامه ی حرفهایشان پرداختند.  مردهایی که از آشپرخانه بیرون آمده بودند با ته تفنگهای تمام اتوماتیکشان به سر و کله اش کوبیدند. دیگری با صندلی بر بدنش ضربه می زد. غرق در خون در چارچوب در افتاده بود. لای چشمانش را باز کرد. موجود کوتاه قد و سیاهی را دید که قدش به پنجاه سانت نمی رسید. پاهای بزرگی داشت و موههای فرفری اش از هر طرف قد کشیده بود. با لایه ای از خون دنیا را می دید. پلکی زد و زیر لب گفت: تو دیگه چی هستی.. موجود سیاه کمی نزدیک تر شد و گفت: سلام، من مرگ هستم. 

لبخندی به شیرینی تمام دنیا زد. چشمانش را بست و مرد.

 

زینب ساداتیان  




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 0:43 روز یکشنبه 1388/08/10

درونم را دوگانگی غریبی به آتش کشیده است . نمیدانم این اشتیاق از بهر چیست که چنین بی تاب و بی قرار گشته ام . تو میگویی بسیار تأثیر پذیرم و از این بابت چون همیشه ازسرزنشت خجل می شوم. چند وقتی ست گمان می کنم حقیقتی را پنهان می کنی از وجود پر سوالم .گویی راه را بر من می بندی با این توجیه که هنوز برای بسیاری از مفاهیم کوچکم . چرا روح در آرزوی پروازم را به اسارت در زندان روزمرگی ها دعوت شدی . چرا پای رفتنم را بسته ای ؟ خوب میدانم که کلام تو برایم معجزات بسیاری به ارمغان آورده . تا  کنون کلام ناصوابی از تو به گوش جانم نرسیده  . این است که آتش دوگانگی را در وجودم شعله ور میکند.کتاب را بسته ام گاه گمان می کنم لیاقت خواندن چنین کلامی را ندارم و کوچکم در برابر چنین عظمتی . گاه اندیشه  مشتاق و سرکشم را با اندیشه شمس قیاس میکنم میدانم میدانم قیاس گستاخانه و کودکانه ایست  حتی خطاب کردن آن بزرگ به این نام کوتاه اما چه کنم که جهل سراپای وجودم را چون اهریمنی به بند کشیده است . گاه درد عظیمی بر جانم چنگ می زند که چرا محرومم از سفر، عزم دیاری دیگر کردن برای یافتن پرسشهای بی جوابم . آری بسته پایم ولی بهانه ها بسیار است برای نرسیدن .دیگر به این جنگ درونی خو گرفته ام سالهاست همزیستی مسالمت آمیزی داشته ایم و من همیشه در این اندیشه بودم که کدامیک برحقیم من یا آن نیروی قوی که همیشه سر ناسازگاری داشته است مرا .حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم مسالمت آمیز نبوده است این همزیستی . گاه از این کشمکش عبث به ستوه می آیم و راه گریز را در پیش می گیرم تسلیم می شوم ولی دلگیرم از پیروزی دشمنی که یک آن سر دوستی نداشته است مرا . دنبال نامی برایش نبوده ام در دیار ما شک می خوانندش ولی من او را راهی میدانم گرچه بسیار سخت به سوی یافتن حقیقتی که سالها پیش از این خود به دنبالش بوده ام . و به این سبب است که بار این سختی را همواره به دوش کشیده ام و کورسوی امیدی مرا در این ظلمت رهنمون بوده است . سرگشته و بیقرار گشته ام این روزها و نیروی عجیب درونم سخت بر من چیره گشته است کاش سلاحی داشتم در برابر نوای پر صلابت و مغرورش . دارم  دارم سلاح من عشق است  عشقی که متهم به تباهی و ویرانی ست . کاش به این بلا ناگهان مبتلا شوم به اراده اش .

کاش کلامم در برابر این نامحدود تا این حد محدود نبود .........

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 15:44 روز شنبه 1388/08/09


خوب. امروز داشتم بر حسب تصادف به افرادی که به وبلاگ باشکوه و بسیار بسیار پر رونق ما سری می زنند، نگاهی می کردم. جالب بود. از کشورهایی مانند برزیل، لهستان، کانادا، یونان و ...خوب این خیلی خوب است که آدم جهان وطنی بشود ولی این کشورها برایم جالب بودند. یعنی اینقدر ایرانی در برزیل داریم که برخی از آن ها علاقه مند ادبیات باشند و نویسندگی خلاق؟ هرچند زیاد هم نامعقول نیست. هر جای ملک ماست که ملک خدای ماست!

خوب. جلسه چهارشنبه یک جلسه تحلیل گرا بود.  خانم نریمانی ایده ای به من داده بودند و من ان را به حوزه کلام موزون ( نمی گویم شعر ) در اورده بودم. می خواستم به نثر تبدیل کنم ولی چون احتمال قوی خودشان می خواهند این کار را بکنند، خواستم از این طریق تجربه از ذهنمان حذف نشود. نخستین بحث که در این مورد به آن پرداختیم این بود که آیا کلام موزون و به قولی شعر نیز از همان قواعد زیرساختی نثر تبعیت می کند؟ به این معنی که تجربه و احساس ناب در آن زیر ساخت است و فرم یا خودبخود پیدا می شود و یا اینکه با مقداری تجربه و تلاش می توانی به فرم مناسب دست پیدا کنی؟ خانم محزون عقیده داشتند که این مسئله اساسی است. شاعری را مثال آوردند که اشتهار زیادی هم دارد ولی مطالعه اشعارش همیشه این را در ذهن تداعی می کند که به جای تاکید بر یک تجربه یا حس تراش خورده یا اندیشه عمیق، روی بستر کلام می غلطد و از این نظر بعد از مقداری مطالعه اشعارش حس می کنی که همه به نوعی تکرار به معنی واقعی هستند. خانم فتاحی عقیده داشتند که نمی توان منکر این شد. هرچند خود به شخصه حوزه شعر را نیازموده اند اما در همان حوزه کلام آهنگین و با حال و هوای شاعرانه که به ان علاقه دارند، لزوم یک زیربنای حسی یا ادراکی را کاملا ضروری می بیینند. خانم اسکندری ماجرای تضاد افکار بین خود و یکی از دوستانشان را بیان کردند. دوستی که بسیار باهوش و عمیق است اما آنقدر پیچیده و متکلف می گوید و می نویسد که خواننده را خسته می کند. به نظر می رسد که نمایش استعداد و داشتن حرف جدید را در این سبک نگارش می داند. خانم نریمانی عقیده داشتند که تضادهای فکری و حسی در بسیاری موارد باعث گم شدن سر رشته می شود و شاید در این حال  وهوا باشد که انسان لاجرم به گرویدن به دیگران و یا تکلف روی می اورد. ضمن اینکه خاطر نشان کردند که نویسنده شدن که در پی آن نیستند با نویسنده بودن که با اشتیاق آن را تعقیب می کنند درست از همین مسیر از هم جدا می شود.

بخش دوم بحث به همان مسئله انسان و ماهیت خاص و منحصر بفرد او گذشت. خانم نریمانی اظهار کردند که آیا انسان خاص بودن نوعی نشان از بیماری، روان پریشی و یا افسردگی دارد؟ اگر از مشاهده دلتای دریای خزر در یک سپیده دم و یا پروانه ای که نقاشی کوبیسم را در ذهن تداعی می کند شاد شویم و از زندگی کاری و روزمره  کسل، این به معنی متفاوت بودن و به نوعی نا متعارف بودن ماست؟ من گفتم بسته به این دارد که چه جایگاهی داشته باشیم. اگر نیوتون و شوپنهاور باشیم تنهایی ما برای همه سرمشق است و اگر مانند نیچه شطحیات هم بگوییم همه سر احترام فرود می اورند. اگر یک انسان معمولی باشیم خوب آن موقع این قضاوت ها طبیعی است. خانم محزون عقیده داشتند که انسان هایی که ظاهرا متعارف و همرنگ جماعت می نمایند در اصل مشکلات و درماندگی های زیادی دارند. حتی به مراتب زیادتر از آن هایی که به حکم سرشت خود صادقانه خود را می پذیرند. خانم فتاحی نیز چنین عقیده ای داشتند. ضمن اینکه نظر خانم محزون را دال بر اینکه حزن و اندوه به قاعده چیز بدی نیست و این عدم تعادل است که باعث انحطاط می شود تاکید کردند. من هم روی این تاکید کردم. گفتم تعادل شرط است منتهی آهنگ تعادل و تعریف آن برای هر انسان متفاوت است. باید هرکس تعادل خاص خودش را پیدا کند. خانم اسکندری گفتند که به نوعی شخصیت خاص مثل همه ما دارند. با بسیاری نمی توانند کنار بیایند و از این بابت بسیاری مواقع احساس ناراحتی نمی کنند اما مواقعی چرا. هرچند در همان مواقع ناراحتی هم باز درک می کنند که این نوعی حس زودگذر است. شاید نوعی نیاز که در سیستم تعادلی ایشان در حد اندک ( در مقایسه با دیگران ) خیلی زود اغنا می شود.

خوب. با وجود اینکه حالا مرکز تحقیقات شده ایم و برای خودمان شهرتی به هم زده ایم و از برزیل و لهستان و تمام دنیا مطالب ما را تعقیب می کنند باز اینقدر دانشجویان رشته های دکوراسیون و معماری و زبان و غیره در این اتاق ها را می زنند که آدم مجبور می شود یک بحث را در اوج رها کند و از این بابت حسرت بخورد.




دسته بندی :

لینک مطلب